![]() |
![]() |
|
| ای اهل زمین دلخوش عشق شما نیستم ، به خدا معشوقه من بالاییست |
|
شهید اصغر فرهادی یادم آمد که چه آهی کشیدم،گوییا آتش گرم بدنم، یا که اصلا سوزش معتدل مهربان خورشید چه سهل، سردی را به خود گرفت،زیرا خبر مرگ انسان بی گناهی هرکسی را یا نه برخی را یقیناً آشفته می سازد.قصّه ی غصّه ی ما از اینجا ابتدا می یابد که استاد شهریاری یا مصطفی احمدی روشن و افراد مشابه، زمانی که به آتش بی وجدانی ناشناس های دشمن، صحنه ی هستی را بدرود گفتند،فردایش تازه دانشمندان هسته ای کشورم را شناختم.چه بد، که آن ها حتماً باید کشته می شدند تا من شکوه وجودشان را برای ایران با شکوه درک کنم. به راستی آن ها از زندگی چه داشتند؟ آیا واقعاً نامشان به قدر اکنون که کشته شده اند برای ما مهم بود یا نه تنها جان انسان هاست که در میهن ما چون از دست برود عزیز می شود؟آن ها رفتند و تنها در کنار اسمشان واژه ای آشنا،جایگاهی یافت : شهید ؛ آری شدند شهید شهریاری و شهید احمدی روشن و شهید غیره و من باز یافتم که در ایران من، انسان هر اندازه که ارزشمند باشد باید بمیرد تا وجود سرشار از معرفتش بر زبان ها جاری شود.می دانم بحث هسته ای امنیتی است و نباید نام دانشمندان عیان گردد اما مثلا شهید استاد شهریاری که مدرس دانشگاه بود،پس چرا تا لحظه ای که ترور شد نامش تا این حد در بوق دمیده نشد.از این روست که معتقدم، اصغر فرهادی به جای آنکه اسکار ببرد، بهتر می بود که کشته می شد،چه بسا شاید نامش، ارزشش، هنرش، آشکارا نمایان می گشت.آن وقت ما یک شهید دیگر داشتیم: شهید اصغر فرهادی، می توانستیم به دنیا باز هم بگوییم که ما شهید داریم،سپس عکس فرهادی را به تمام سطح شهر آویزان می کردیم، راهپیمایی برپا می کردیم و آن زمان حداقل تشکری از اصغر آقا بعد مرگش می داشتیم که سبب شده نام ایران بر قله ی جهان طنین بیاندازد.ممکن بود یک خیابان یا کوچه به نامش کنیم یا مجسمه اش را بسازیم که شهید داریم و به وی می نازیم.اما حالا اصغر آقای قهرمان ما، مورد لعنت قرار گرفته که چرا قهرمان جهان گشته،چرا فرهنگ غنی ما را به جهان شناسانده،حتی بردن اسمش ذره ای ناپسند گردیده،حتی رسانه ی ملی کشورم هم که هرساله برنده های مراسم اسکار را معرفی می کرد انگار امسال که ما نامزد داشتیم، به کلی همه ی کارمندانش در حین اجرای مراسم اسکار خوابشان برده و چه حیف اصلا به روی خودش هم نمی آورد ما قهرمان سینمای جهان شده ایم.اصلا آنقدر حرف برای زدن دارم که دلم به نوشتن نمی آید،چه از این بیم دارم که دردِ دل های خودمانی،سبک زشت نثرم را به بیراهه بکشاند.با احترام و صد هزاران درود بر روح سر افراز شهدای ایران عزیزم، دوست دارم او را نیز شهید خطاب کنم تا شاید مورد مهر عده ای نیز قرار بگیرد و با افتخار می گویم : شهید اصغر فرهادی، دانشمند اسکاری.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:59 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
اشکِ سه هزار میلیاردی از لرزش بگویم که گاهی آنچنان زیباست تا اوج عشق آتشین و زمانی چونان زشت به سان هر پلیدی... چون که مجنونی نگاهی بر رخ لیلای خویش می کند وجودش هر لحظه آبستن حادثه ای رندانه است، دل و احساس و دست و پاهایش می لرزد که خلوص عشقی پاک یقیناً اینگونه هویدا می گردد.لرزشِ زیبا همین است، پاک بازی و عشق بازی.کاین دنیا زشت است پس از نیکویی حقیقت را بنگریم و زشتی را لمس کنیم.در همین نزدیکی ها یکی از همسایه هایمان لرزید،ویران شد و به مانند همیشه دل کودک و جوان و پیر شکست و در ترکیه زمین بود که باز مردم بی پناه را قربانی خشم خویشتن نامید.دادار را سوگند که صبری بر دلِ ته مانده های انسانی زلزله تحفه دهد، باشد که هیچ بشر، دل نگران و چشم نگران نباشد.دوباره از پست فطرتیِ لرزش ها بگویم.در صف انتظار چراغ قرمز یکی از چهار راه های بالای شهر تهران، لرزش دستان پیر مردی را در واپسین دقایق شب نظاره گر بودم که با لبخندی تلخ تر از هر قهوه ی ترک با التماس به من می گفت پسرم یک آدامس از پدرت بخر! چون ثانیه های بی پایانِ چراغ قرمزِ روزگار برای پیرمرد یکی یکی تلف می شد فرصتی کوتاه امّا بلند چون شب های شومِ پیرمرد برای خلوت با خویشتن فراهم گشت،با خود گفتم چرا باید او در این زمهریر تازه جان گرفته ی پاییزی، گداییِ فروش یک آدامس صد تومانی را از جوانی مثل من کند؟ چراغ سبز شد و تنها به یاد یک عدد افتادم : سه هزار میلیارد... با این که من رفتم لیک چراغ ها هنوز برای پیرمرد قرمز بود.تا کی؟ تا کجا؟ نمی دانم. در نم نم بارانِ اشک های آسمان که جلو تر می آمدم سرخیِ چراغی به ناچار دوباره ثانیه های عمرم را ایستاده سپری می نمود، این بار از نبود کهن سالی در این چهار راه مسرور بودم که آوازِ اصابتِ دستانِ کوچکِ زود خسته ی کودکی به شیشه، جشن کوتاه مدتم را به یأس تبدیل نمود.او در ماهیت با پیرمرد یکی بود و تنها در ظاهر دو تفاوت داشت، یک : پیر نبود و کودک بود. دو : آدامس نمی فروخت و با اشعار حافظ گدایی می کرد.من یاد یک عدد اقتادم : سه هزار میلیارد... آسمان همچنان می گریست، فقط اسمش باران بود که خون گریه های صحنه ی گیتی بود.باز هم چهار راه و چراغ قرمز و این بار پیر زنی گل به دست که تمام آرزوها و رویاهای نارسیده اش را در فرسودگی از من تقاضا می کرد.او هم با قبلی دو فرق داشت، یک : پیر زن بود، دو : با گل دریوزگی را پیشه اش کرده بود. و من را چه جالب به فکر یک عدد راهنمایی می کرد : سه هزار میلیارد... راستی چقدر اشتغال زایی : آدامس فروشی، حافظ فروشی و گل فروشی! قِصّه و غُصّه به اینجا ختم نشد، کمی آن سوتر در میان ازدحامِ خلوتِ روی پل عابر، زن و مرد جوانی را دیدم که مرد، زیبا سنتور می زند و زن، رقص دلربای عروسکی را نمایش می دهد، گویی آن دو نیز برای چرک کف دست بی تاب بودند.در همان حال که با خود می گفتم افسوس بر جامعه ای که در آن هنر وسیله ی گدایی شود به یاد عددی افتادم : سه هزار میلیارد... در آن سوی پل صدای گوش نوازِ گیتارِ چند جوان با آوای از غم بر آمده یشان که لِه شدن هنر را در پشت حجابِ گدایی نمایان می کرد مرا به اندیشه ی عددی می برد : سه هزار میلیارد... از این دردمندان زیاد است و البته که بسیاری از این ها کودکان کار و عده ای نیز باند های جرم اند و این کوتاهیِ اعوذ بالله مسؤولین مربوط را نمایش می دهد که این سیل عظیم گدا در شهر از کجا آمده و چرا به نیازشان عنایتی نمی شود و اصلاً چرا انقدر آسوده در سطح شهر پراکنده اند و چهره ی شهر را پریشان می کنند، با این حال من به یاد عددی افتادم : سه هزار میلیارد...از کودک و جوان و پیر و مرد و زن در شغل رایج گدایی گفتم که همه و همه در به درِ یک صد تومانی و در جایی دیگر در همین خاک و همین آب عدّه ای سه هزار میلیارد تومان پول این گدایان صد تومانی را نمی دانند چگونه خرج کنند. با یک حساب سر انگشتی برجای نیازمندان بی شمار ایران نشستم و به نتایج بهت آوری نایل گشتم که به سمع می رسانم : با سه هزار میلیارد تومان فراوان تا فلافل دو نانه و چقدر زیاد آدامس و گل و فال حافظ می توان خرید.خوردن حق نیازمندان به این گوارایی نیست و به واقع آنچه حرام است گلوی حرام خواران را به سان شمشیر بُرّنده ای پاره خواهد کرد.امید که قوه قضاییه اشدّ مجازات را برای خورندگان حق مردم صادر کند و بزهکاران اصلی را به پاداش فعل قبیح شان برساند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 19:0 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
کاش تو بمیری زمزمه ی پاک قلم ناروان ذهنم، باز مرا فرا می خواند.لیک نمی دانم چه شد که این جوهر مهربان، این بار به سیاه کردن کاغذ به خطی از نفرین و نفرت رضایت داد. شاید صبرش به انتها آمده، شاید دلش آرامش می خواهد، شاید دلش فرهنگ و انسانیت می خواهد. تو را چه شد ای مهد تمدن؟تو را چه شد ای گهواره تاریخ ساز جهان؟ تو که می گفتی خوبی و حق می شناسی،تو که می گفتی دوستی می شناسی و مهربانی می شناسی! تو را چه شد ای ایران من؟اینجا ایران است، شهر افسانه ها، شهری که دوستی مرده است، روستایی که از دود پر شده، کشوری که همه چیزش رو به نابودیست.بترس و گوش کن، اینجا اگر قویترینِ مردان هم باشی خیلی آسان چاقویی تو را ضعیف ترین می کند،در شهر ما برای خواستگاری به جای گل، چاقو می دهند به دختر بیچاره،در آبادی ما همه چاقو دارند،در خانه ی ما هم چاقو زیاد هست، مادرم با یکی کاهو خرد می کند، با دیگری گوشت خرد می کند، یکی دیگر را برای میوه می آورد، امَا نمی دانستم با اینها می توان آدم را هم کشت.امروز در جیب دوستان من به جای قلم، چاقوست، امروز در ماشین من به جای مهربانی چوب است،امروز آماده ام تا اگر کسی صدایی بلند کرد با ضربه ای از گیتی به درش کنم.اینجا همه منتظر گیر دادن به هم هستند، اینجا مردم اعصاب ندارند،مردمان اینجا اسید را خیلی دوست دارند،اینجا همه می خواهند از هم عقب نمانند، در ایران ما حق خوردن راحت است،اصلا چه میگویی، اینجا آدم کشتن راحت است.اینجا هوا آلوده است،اینجا مردم روی زمین آشغال می ریزند،اینجا همه نمی توانند برج میلاد بروند چون که خیلی گران است،البته اینجا اگر آشنا داشته باشی می توانی بروی برج میلاد، ما داشتیم و رفتیم.اینجا تفریح دوستان من قلیان است و بولینگ و بیلیارد برای با کلاس هاست.کودکان اینجا Brad Pitt را می شناسند امَا پرویز پرستویی را ندیدند، pitbull را می شناسند، ولی نمی دانند حافظ خوردنیست یا پوشیدنی.اینجا خیلی ها شهید شدند که ما خوب زندگی کنیم، اما نمی دانند که بیهوده جان خود را بر آرمان ها فدا کردند.اینجا زنان نمی توانند کنار خیابان منتظر تاکسی باشند، می دانی که چرا؟اینجا همه پشت سر هم حرف می زنند، اینجا باید پلیس جریمه کند تا کمربند ببندیم.اینجا کسی نمی پرسد درس خواندی،سربازی رفتی،حالا می خواهی چه کنی؟اینجا وقتی کار اداری داری، اول باید منتظر بمانی طرف چایی بخورد،بعد روزنامه بخواند،بعد تلفن حرف بزند، بعد با دعوا بگوید نمی شود.اینجا احترام بی معناست،اینجا همه اشتباه می کنند و فقط من درست می گویم.اینجا عبارتی داریم که در هیچ کجای دنیا نیست : فرار مغزها...اینجا چرا ماشین گران است؟اینجا به عروسی های مردم حمله می کنند.اینجا سر هر چراغ قرمز مملو است از گدا.اینجا تمام ماشین ها قفل فرمان دارند.اینجا چرا کسی گذشته را یادش نیست؟چرا نمی دانم خیلی بد شدم،چرا نمی دانند خود را فراموش کردند.ای ایران ای مرز پر خطر، آری تو دیگر افسانه ای،تو دیگر مرده ای، تو نه حافظ داری نه فردوسی،تو نه کوروش داری نه مهربانی.تو حتی دیگر دریاچه ی ارومیه هم نداری.حتی گنجینه وطنت را باید از کشور دیگری عاریه بگیری و ضمانت دهی که مال خودت را حتما به آن کشور پس می دهی. ایران، من که می گویم فارسی بنویسید، من که می گویم کوروش، من که می گویم ایران، من که می گویم تاریخ و تمدن، همه مسخره ام می کنند،خوب حق دارند آن ها الان را می بینند و این همه بدی ها را.ایران، ای سرزمین پاکِ نا پاک، من دیگر از تو بیزارم،من تو را دوست دارم.من از تو بدم می آید، من جانم را برایت می دهم.هرچه می خواهی باش ولی تورا به خدا همان ایران من باش، همان که باید خوب باشد نه آنکه بد است،همان که باید زیبایی باشد نه آنکه زشت است... و امَا ای کاش تو بمیری... تو کیستی؟تو چیستی؟انسانی؟حیوانی؟روحی؟جامدی؟مایعی؟کیستی؟آری این همه که گفتم با توام، با تو که ایران من را نابود ساخته ای، نمی دانم کیستی یا چیستی..چرا از اینجا نمی روی، دیگر بس است،هر چه خواستی کردی،اینجا کشتن را، خیانت را،تجاوز را، بی وجدانی را رواج دادی،دیگر بس است، کمی از اینجا برو...چون که اینجا نفرین کار ساده ایست و چون که من هم در اینجا زندگی می کنم، می خواهم دشنام گویم و نفرین کنم.نمی دانم کیستی که ایران مرا اینچنان بد کرده ای،لیک کاش تو بمیری... کاش هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 15:30 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
"مپرس"
من بدارم گِله از دوست هزاران که مپرس این که گویم بهر خویش است تو بیجا مپرس یار من سنگدل و نا مهربان است مپرس زانکه بی من مستِ مست است ، فارغ از دنیای من هست مپرس وای از این دوران که مجنون در پیِ شیرین و لیلا در برِ فرهاد است پس دگر از سروِ پای بسته هم آزادگی مپرس زان مهِ عاشق کشِ شیرین شمایل گر بداری تو نشان چون رسیدی به بَرَش از حال من هیچ مپرس تا که زلفش را پریشان رخ نمود بی وضو از حال شیدایم مپرس او ندارد خبر از خسته دلم رنج این قحطی را، از دل سیر مپرس چون که عاقل می شود دیوانه ای در عصر ما عاشقی افسانه است چیزی مپرس عشق مرده است چون فسیلی زیر خاک خوابیده است من که از مهر و وفا دل کنده ام، با جفا خو کرده ام پس اگر دیدی حبیبم را سلامی برسان گو که بعد از مرگ من، از رازهای سینه ام دیگر مپرس
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 23:43 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
"شراب حلال"
روزگاری بود که کافر بودم نه خدایی، نه نمازی، نی دعای نیمه شب از صمیم قلب چه جاهل بودم دورتر ازمهر و صفا از رهِ عشق و وفا، من چه غافل بودم نه می و پیمانه ای، نی همدمِ دیوانه ای ، نی حافظ رندانه ای روزگاری بود که کافر بودم در ره عقل چه باطل بودم تا که روزی آسمان آبی بشد وز بجای اشک های نا تمام، دم به دم سیلِ مُدام آکنده شد از پس تیرگی های دلم بر صفحه های بی کران ناگهان رنگین کمان آرزوها رخ نمود شهریار و شُهره ی شهری شدم از نسیم گیسوان بنده ای زاهد شدم چون که طوفان می زد و زلفش پریشان می نمود خانه ی رسوا دلم این چنین آشفته بود مست و واله، بی قرار عشق بازی ما بِکردیم این چنان : من بگفتم : ای غم عشقت شراب جان من او بگفتا : من ز اول عاشق چشمان تو . من بگفتم : کاین دو چشم من فدای جان تو او بگفتا : جان ندارم گر نبینم لحظه ای چشمان تو من که از کفر و جهالت بنده ی زُلفی شدم در طریق پاک بازی دگر شیخی شدم این چنین فتوا دهم : شرابی که کند مست حرام است لیک زنده به آنم که شوم مست و خرابش از چهره ی چون دُرد و شرابش این مستیِ مَهپاره بر من چه حلال است ای طبیب درد بی درمان من لحظه ای گوش : که جام مِی شکست آن همه مستی گسست نفرتی بر جای عشق ما نشست آسمان مهر ما، روز های سبز ما، دست های گرم ما در هم شکست وندرین ظلمتکده من یاد دوران می کنم از خنده ها، از گریه ها، از سرخی عاطفه ها، از گل رز، از قاصدک، از آن نگاه بی غرض، از آن همه شُرب مُدام من یاد دوران می کنم روزگاری بود که کافر بودم نه خدایی، نه نمازی، نی دعای نیمه شب سالها گشتی خدایم، قبله گاه و جا نمازم نیمه شب ها در سکوت خلوت بی انتها، تو چراغ محفل بی ادعا ای وای از آن زلف پریشان تو و ای وای ازین دیوانگی های من و آخر چه شد؟ روزگاریست که کافر هستم نه خدایی، نه نمازی نه دگر زلف پریشان...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 0:2 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
گشت امنیت اخلاقی
دستانم به قلم، افکارم در رویا که این چنین است داستان امروز ما : به وقت عصر بود که پای در خلوت شهر شلوغم استوار کردم تا برای تجدید نفس چند ساعتی را از هوای آلوده ی تهران بهره ببرم. دیگر وقت خداحافظی خورشید نزدیک بود و آخرین رنگ های زعفرانی آن روزش بر رخ شهر می تابید.هر چند که خبر از بادی چون صبا در گرمای سوزان این روزهای تهران بزرگ، دل ما را به تنگ آورده است، اما ملایم بادی به هنگام غروب تن داغ انسان را نوازشی می دهد.پس همه چیز خوب بود و خبر از جنگ نبود! در ادامه با عبور از لحظه ها و خیابان ها به یکی از میادین اصلی شهر رسیدم و با منظره ای برخورد کردم که ذهنم را به سوی روزهای جنگ هدایتگر بود،همه جا پلیس و نیروهای امنیتی، صف به صف، پشت سر هم با لباس های انتظامی و ماشین های متنوع از قبیل بنز و سمند و ون های بسیار راحت و جا دار. چه نظمی بر آن ها حاکم و گوییا آماده دفاع از هرگونه حملات دشمنان ایران زمین بودند. در آغاز بسیار دلم را شکستند و بی مقدار ناراحتم کردند که چرا زمانی که آگاه شده اند دشمنی می خواهد به خاک پاک کشورمان جسارت کند به من اطلاعی ندادند تا من هم چکمه ای بر پا کنم و با ابروان اخم زده همه جا را زیر نظر داشته باشم و در دفاع از وطنم جان بر کف خود را فدا کنم. لیک جلو تر رفتم و اصلا قرار نبود هیچ خصم بی وجودی بر پاک سرشت جاودانه میهنم اهانتی کند.فهمیدم در زاویه ای دخترکی جوان روسری اش عقب تر رفته و با این اقدامش آنچنان کشور را تهدید و مبانی فساد را مهیا نموده که منجربه حضور این سیل عظیم نیروهای محترم انتظامی شده است.این جا بود که خشکم زد و با دو دست بر سر خود کوبیدم. می دانی چرا؟ اگر نمی دانی می گویم تا تو هم محکم تر با مشت هایت بر سر بکوبی و اصلا خودت را بزن، نه اصلا خودت را بکش.کمی عقب تر از این زمان که به میدان برسم در یکی از خیابان ها دانشجوی بیچاره ای را دیدم که بر زمین نشسته و گریه کنان با موبایلش 110 را می گیرد و چند نفری هم از مردم دورش دایره ای تشکیل داده بودند،کمی مکث کردم و فضولی ام مرا بر آن داشت تا بر ماجرا مشرف گردم.آری ماشینش را یک سارق نا محترم دزدیده بود. با خود گفتم بیچاره ی بدبخت می خواهد امشب برای پدرش با چه مقدمه ای و چه صغرا و کبرایی سرقت ماشین را تعریف کند.آری دوستان من آنجا که محل وقوع جرم بود حتی سرباز وظیفه ای هم نبود تا دست پسرک جوان را بگیرد و راست قامتش کند، اما کمی بالاتر سیل عظیم نیروهای انتظامی برای مبارزه با بد حجابی بر مردم خویش امر و نهی می کردند. بدحجاب بد است و بدحجابی قبیح. اما این طریق اصلاح بر مبنای کدام فالوده ای! ببخشید بر مبنای کدام شالوده ای طرح ریزی شده است؟آیا از دوران مدرسه کارآموزشی شده که الان می خواهیم درس های داده شده به جوانان را پس بگیریم؟ آخر چرا هر مفسده ای در جامعه را به انحاء گونه گون به میوه ی منحرف ذهن آینده سازان کشورمان متصل می کنیم.چرا خود را مقصر نمی دانیم،چرا اندیشه نمی کنیم که این زاده ی بد از کجا آمده،گویی اصلا این بدحجابی با سوءنیت های بی کران از غرب وحشی بر میهن ما وارد شده و هدفش فرهنگ سازی های مخرب و رسانیدن مردم ایران به ناپاکی است.خوب حالا بازهم جوانان را مقصر بدانیم ؟ چرا بجای آنکه چوب سرزنش را مداوم بر غرور فرزند ایرانی بزنیم و هر روز شکسته تر از دیروزش کنیم، چوب را کمی آن ور تر بر سر آنان نمی زنیم که به قول شما فساد را به فرزندان ما آموخته اند. می بینی مقصر شمایی برادر من، آن روز که باید با منشاء حادثه مبارزه می کردی، در دل مشغولی های خود مشغول بودی و کنون آتیه سازان مه زاده ی کهن سرزمین پیر ایران را که خود مجنی علیه جرم اند تحقیر می کنی. به فرض هم من یاوه می گویم و کلام شیوای شما صادق. اگر چنین است چرا همیشه بر قصد خود محکم نمی مانی؟چرا تاریخ می گویی که مثلا از 25 ماه جاری با بد حجاب برخورد قاطع می کنیم.مگر فساد روز و زمان دارد؟چرا این گشت های امنیت اخلاقی، ادواری بروز می کنند و گاه هستند و گه نیستند.یعنی وقتی می گویی از 25 اٌم برخورد می کنیم تا قبل از این تاریخ بدحجابی بلامانع است؟از روحانی بلند مرتبه ای شنیدم که امر به معروف و نهی از منکر وظیفه یک انسان عادل است،آیا مهر عدل آن همه نیروی انتظامی را که می بایست با چشمانی باز به ناموس مردم بنگرند تا مبادا در چاه گمراهی و فساد فرو نرود، را تایید می کنیم؟ افسوس بر ما،چرا که زمانی که استادی سر کلاس درس از دانشجو پرسید شغل مورد علاقه ات چیست،دانشجو پاسخ داد " پلیس " و علتش هم را با تمسخر گفت : " آزادانه می توانم به دختران نگاه کنم ".راستی می دانی چرا رنگ ماشین های پلیس سبز و آبیست؟ فکر می کنم از این روست که از جهت روانشناسی رنگ هایی برای آرامش روح انسان است و اما چرا جوانان ما با دیدن پلیس سراسر استرس می شوند و بجای آنکه حس تکیه گاه به پلیس کشورشان داشته باشند وجودشان همه ترس می شود.شاید پلیس آنجا که باید باشد، نیست و فلسفه ی خود را فراموش کرده که باید در جستجوی دزد و معتاد و اوباش باشد نه به فکر جدایی از جوانان. برادر من، هم وطن من، هم خون من، به خداوند منزه این راهش نیست، از چه روی جوانان وطنت را از خود دور می کنی و آن ها را بر خویش عصبانی می گردانی.آری درست شنیدی خداوند منزه است و ما نیز چون تو وجودش را به پاکی دل هایمان قبول داریم، پس به همین خدای پاک هر دویمان سوگند، ما نیز ایرانی هستیم و هم گوشت و پوست و استخوان تو...چرا نمی خواهی با برادری و وحدت و دوستی های استوارمان، چشم دشمنان این خاک از آلودگی پاک را کور کنیم. هم وطن من همیشه هر مفسده ای را ناشی از کوتاهی خود بدانیم و بر آن باشیم تا با آموزش و دانایی، رسوایی ها را اصلاح گردانیم.انسان تفکر می کند، پس دلیلی ندارد با ایجاد فضای ترس بخواهیم خوبی ها را به دیگران بیاموزیم. بیا تا از ابتدا دشمنی و جنگمان را برای آشپزان بدی ها برنامه کنیم، نه اینکه کوس گناه کاری را بی علت بر سر دوستمان بکوبیم. قلب هایمان را چو حضرت حافظ پاک گردانیم و نصیحت پیر عاشق خویش را سرلوحه خود قرار دهیم : یک حرف عارفانه بگویم اجازت است ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 23:57 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:30 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی چند سخن و پایان عمر سال 1389 هجری خورشیدی برای همیشه ی تاریخ :
یک : وقوع زلزله سخت و آسیب روحی و جانی و مالی در ژاپن خبر دردناکی در روزهای آخر سال ما بود و آرزوی رحمت را برای مردم رنج کشیده ژاپن دارم. چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار دو : دوباره فروردین و باز هم خزان بهاری در سالگرد پرواز پدربزرگم. آقاجون روحت خندان باد... به جز آن نگار و وصفش سخنی دگر نگویم اگر ای بشیری عالم همه رایگان دهندم سه : سال 1390 هجری خورشیدی را با تمام دشواری های در راهش ، روزگاری خوش و سراسر پیروزی برای مردم آگاه سرزمین کهن سال ایران می خواهم و از عمق آرزوهایم، دست به آسمان جایگاه حقیقی میهن ده هزار ساله ام را التماس می کنم. وطن خواه و ایران پرستنده ایم که با عشق ایران زمین زنده ایم
روزگار جدید به کام باشد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 21:31 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
فرا رسیدن فصل امتحانات و گپی خودمونی
کابوسی به نام امتحان. دوباره رسید و باز هم زود تر از آن که فکرش رو کنی.انگار همین سه چهار ماه پیش بود که هیاهوی انتخاب واحد رو داشتیم و به سرعت باد به مقصد نهایی انتخاب واحدهایمان که همانا امتحان است، رسیدیم. امتحان مصدر باب افتعال از ریشه محن است، کلاً سرتون رو درد نیارم یعنی می خواهند ما رو آزمایش کنند و آنچه را که به ما تحت مالکیت معنوی تحویل دادند، پس بگیرند، اما نمی دونند که این ما هستیم و دوباره انبوهی از درس های مطالعه نشده برای شب امتحان. نمی دونم این چه قاعده ایست که همیشه ی خدا وقتی که حس و حال درس خوندن رو نداری نوبت امتحانات می رسه، اصلاً وقتی به روزهای امتحان می رسی حوصله ی هر چیزی رو داری جز کتاب درسی، حاضری روزی 6 بار کلمه به کلمه فرهنگ معین رو بخونی اما کتاب درسی نخونی. با خودت میگی بدبخت تر از منم آدم وجود داره؟ رایانه یا همون نوت بوک خودمون یه طرف اتاق و پلی استیشن یه گوشه دیگه، اونوقت چهره ی خندان و تا نخورده وخط نکشیده کتاب حقوق تجارت که حالا دیگه روش کلی هم خاک نشسته کمی اونور تر حلقه ای از اشک را در چشمانمان ایجاد می کند. با فرا رسیدن این ایام مبارک، بازار قهوه هم رونق خاصی می گیره، چه قهوه هایی که خورده نمی شه تا شاید زمینه ای برای شب زنده داری باشه، آن وقت هست که آرزوی یک شب خواب راحت رو در رویاها می پرورونیم. از موارد دیگه که در این روزهای بس زیبا رویت می شه، تسویه حساب های شخصی هست و انتقام از دشمنان دوست نما! حالا زمان آن رسیده تا نسبت به آنهایی که فقط کمی احساس تنفر بیش از حد داریم با ندادن جزوه و جواب ندادن موبایل و از این ژانگولر بازی ها و مستاصل کردن آنها شب امتحانی حسابی حالشون رو بگیریم.نکته ی دیگه اینکه اصلاً این درس و ورزش باهم جمع نمی شه، اینم از بدشناسی ماست که از اول دبستان تا الان، هرچی مسابقات ورزشی مهم بوده صاف افتاده وسط امتحانا.المپیک، جام جهانی، جام ملت های اروپا و ایندفعه هم که جام ملت های آسیا، اقلاً خدا کنه بعد 35 سال طعم قهرمانی رو بچشیم. به هر صورت خیلی هامون به شب امتحانی بودن عادت کردیم و همین هم شده که هر روز بی سواد تر از دیروز به نظر می رسیم، صد البته که یکی از این بی سوادهای آینده ساز ایران هم بنده هستم.البته خیلی هم باسواد بشیم خوب نیست، چون در دنیای امروز ما جایی برای خیلی با سوادها نیست. النهایه باید توجه داشت که امتحانات چیزی شبیه به آش کشک خاله جان هست و از همین تریبون ضمن آرزوی موفقیت و صبر در این ایام سوگواری برای همه دانشجویان، از خداوند متعال صبری به مراتب غلیظ تر رو برای عزیزان 24 واحدی خواستارم. دوستان عنایت داشته باشند که یکی از راه هایی که می تواند مرهمی بر دردهایمان باشد که اکثر دوستان هم به آن واقفند، فنّ بسیار تخصصی تقلب است. برای تقلب می توانید از روش هایی مثل نوشتن روی کف پا، پشت گوش، خر نمودن یک بچه خرخون و مواردی از این قبیل بهره ببرید، ضمناً از نوشتن روی کف دست و خم کردن گردن به روی ورقه ی دوستان کناری به شدت پرهیز کنید که این روش های منسوخ، می تواند ضرر های غیر قابل جبرانی برای شما به بار آورد. چنانچه زمزمه هایی چون وقت بسیار هست و حالا کووو... تا فردا در ضمیر وجودتان شنیده شد، مراقب باشید و حتم بدانید که آن زمزمه ها همان وسوسه های شیطانی است. سرانجام برای پیروزی واقعی در نبرد امتحان، هنگام خر زنی دعای زیر رو آرام آرام زمزمه کنید، باشد که این ترم خبری از مشروطی به گوشمان نرسد: "الهی ادرکنی پاساً ترمی بالنمراتِ دهی وگاهِ دوازدهی، والحفظ من مشروطی والفلج اُستادی والغوِ امتحانی برحمهِ"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم دی 1389ساعت 0:6 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
به برادرم کیومرث
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم دی 1389ساعت 18:39 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
سخنی در باب ترک فعل در قتل عمدی نفس (فقدان نص مشخص در رابطه با عدم یا وجود ترک فعل در جرم حساس عمدی قتل نفس)
به جرأت، می توان قتل نفس را در بعد عمدی آن، مهمترین موضوع مطروح در دنیای حقوق عنوان کرد و اینجا ترک فعل در قتل عمدی نفس محل بحث خواهد بود. جایی که به عقیده ای ضعف شدید قانونی را هویدا می سازد و به اندیشه ای سلامت ساختاری قانون کاملاً مشهود است. حال با تفکر به مَثل ذیل و توضیحات پیرو آن، وجود اختلاف نظر مذکور را دالّ بر فقد نص لازم می دانیم: پرستاری که به تجویز دکتر می بایست تزریقی برای بیماری کند و با علم به اینکه در صورت عدم تزریق وی، بیمار فوت خواهد کرد، از اجرای دستور پزشک سر باز زند و این ترک فعل او موجب مرگ بیمار شود، وفق نصوص قانونی موجود، چه مجازاتی را شایسته و بایسته ی متهم داستان یعنی پرستار می دانیم؟ برای حل مسأله، ضرورتاً می بایست معرفت مقنن را از قتل عمدی پیروی کنیم.پس نظری بر ماده 206 قانون مجازات اسلامی داریم و طبق صدر هر سه بند ماده مذکور، قتل عمد تنها با انجام کار (فعل) حادث خواهد شد. گروهی از معلمان حقوق، استعمال واژه "انجام کار" را صرفاً از باب غلبه می دانند و متذکر می شوند که معنای ترک فعل در بطن متن لفظ "انجام کار" آشکار می گردد. حال آنکه این نحوه تفسیر از قانون و به طریق اولی از قانون مجازات که جایگاهی برای اجرای اصل تفسیر به نفع متهم می باشد، کمی غیر منطقی به نظر می رسد و البته اینگونه تفسیر موسع در قانون مجازات، آن هم در بحث حساس قتل نفس صحیح نمی باشد و بدیهی است که برای تفسیر در قانون مجازات بنابر اصل کیفری مذکور تنها مجوز تفسیر مضیق را دارا می باشیم.قشر دیگری از استادان حقوق بر این اندیشه باورند که چون قانون گذار سخنی از ترک فعل در قتل عمدی به میان نیاورده و نیز مستند به مجوز تفسیر مضیق در قانون مجازات اسلامی و تفسیر به نفع متهم، به هیچ وجه من الوجوه نمی توان از فحوای ماده 206 باعنایت به استعمال فعل در نص ماده معنای ترک فعل را استنباط و استخراج نمود.شاید با در نظر گرفتن ماده 2 ق.م.ا عقیده ی گروه اخیر منطقی تر به نظر برسد، زیرا که ماده عنوان شده تنها فعل و ترک فعلی را که قانون برای آن مجازات تعیین کرده باشد، جرم می داند و حال آنکه در بحث قتل به طور کلی چه عمد، چه شبیه عمد و چه خطای محض، نه صحبتی از ترک فعل و نه سخنی از مجازات برای آن شده و به عبارتی واضح تر، هیچ نوعی از قتل با ترک فعل محقق نمی شود و احتمالاً بتوان متهم را وفق ماده واحده قانون مجازات خودداری از کمک به مصدومین و رفع مخاطرات جانی محکوم به مجازات کرد و البته این باور نیز خالی از اشکال نیست، چرا که پرستار متهم داستان ما که عامد و قاصد در کشتن بیمار با انجام ندادن کاری بوده است از مجازات قصاص رهایی خواهد یافت. پس اگر نظریه گروه اول را شایسته بدانیم متهم(پرستار) محکوم به قصاص نفس خواهد شد و در صورت قبول تحلیل گروه دوم برای پرستار قصاصی نخواهد بود.اکنون مشخص می شود که بحث تا چه اندازه در اوج حساسیت به سر می برد و با قبول هر نظر جانی را گرفته یا فردی را دوباره متولد خواهیم کرد و عجب اینجاست که مقنن در موضوع جان یک انسان جای بحث را با اینگونه قانونگذاری خود تا این حد باز قرار داده است. به هر کلام، شاید از منظر وجدانی و احساس انسانی متهم را سزاوار قصاص نفس بدانیم لیکن به دلیل فقدان نص نمی توان متهمی را مجرم شناخت و محکوم به مجازات نمود. این بحث تا حدی محل اختلاف نظر است که حتی در آرای اصراری دیوان عالی کشور در مورد پرونده های مشابه با موضوع داستان ما نیز رأی دیوان با نهایت یک یا دو اختلاف داده شده است.شاید در چنین حالتی برای رفع تمامی ابهامات، چشم امید جامعه ی حقوقی تنها به رویه قضایی و آرای وحدت رویه هیأت عمومی دیوان عالی کشور خیره می شود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 22:35 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
از چه اینگونه گشته ایم؟ بازی های آسیایی، پیشرفت چشمگیر، ناکامی حقیقی!
آنگاه که از رستم و آرش سخنی می رانیم با غایت غرور، اندیشه یمان فلک را زیر پا خُرد می نمایاند، به امنیتِ پشتوانه ی تاریخ و ادب و افسانه و علم، خویشتن را چون مِهان به کِهان می شناسانیم، آنچنان مست افتخار، گام بر ثریا استوار می کنیم که صوت هر قدم، هشیاران را گنگ، هویدا می سازد. به واقع همین است صورت و سیرت آریایی. اما نمی دانم آن همه بزرگی کجا نهفته شده! به راستی گوانگجو پیشرفتی مشهود برای ورزش ایران بود و زحمات پهلوانان آریایی در بازی های آسیایی صمیمانه قابل ستایش است، لکن تنها چند خطی را سیاه می کنم تا کمی و به اندازه ی همین چند خط واقع نگرانه باشیم : از بانوان می گویم، پیشرفت بانوان ایرانی در کسب مدال و مقام به حدی چشمگیر بود که پس از ده ها سال پر افتخارترین سال ورزش بانوان را رقم زد اما این پیشرفت خیره کننده که این روزها مایه ی افتخارمان شده حتی ذره ای از افتخارات زنان چین و کره و ژاپن را رقابت نمی کند! گره ی کار کجاست؟ چرا زنان آسیای شرق آنچنان مقام می آورند که نیمی از افتخارات و جهش آن سرزمین ها بخاطر بانوان آنهاست و به همین گونه است زنان اروپا و غرب و آنگاه ورزش بانوان ایران در اوج آمادگی خود به نهایت تعداد اندکی مدال رضایت می دهد. از چه اینگونه گشته ایم؟ پاسخ چیست؟ کسی پرسش مرا جوابی می دهد؟ تنها این را می دانم که جای بحث بسیار است. از این که بگذریم و چین را نیز به لحاظ جمعیت بسیارش محل بحث ندانیم لیکن کره جنوبی که جمعیتی چشمگیر را از ایران کمتر دارد چگونه همواره پیش تر از ما بوده است! سنجش جمعیت اگر معیار کودکانه ای است پس یقیناً آنان از جهات گونه گون از ما سریع تر در حال راندن اسب پیشرفت خود بوده اند. برنامه ریزی صحیح، امکانات استاندارد، حمایت لازم و به کدامین اینها می بالیم!؟ چقدر سخت است قبول آن که وقتی خود را قدرت جهانی می پنداریم ورزشکارمان سخن از فقدان تنها یک پیست مناسب دوچرخه سواری بگوید.آری، برای من دردآور است نظاره گری باشم تا قطر که جمعیتی کمتر از یک محله ی تهران و وسعتی کوچکتر از یک شهرستان ایرانم را دارد تقاضای میزبانی جام جهانی فوتبال را کند و کشور ده هزار ساله ی من در قرن 21 نتواند یک تورنمنت نسبتاً معتبر منطقه ای را برگزار کند. فوتبال را خوب می شناسم، از کودکی با فوتبال بزرگ شدم و حتی در سطح باشگاهی بازی کردم و بسیار علاقمندم، اما نمی دانم چه اصراری است هزینه های بی انتها را در خدمت فوتبال ارایه دهیم و معمولاً سر به زیر و ناموفق به خانه بازگردیم و رشته هایی که ظرفیت به مراتب شایسته تری از فوتبال دارند تنها زنگ تفریحی برای پر کردن اوقات و اخبار ورزشی و از این موارد باشند. آیا چین بیش از 400 مدال خود را از فوتبال به دست می آورد!؟ یا اینکه در یک یک رشته ها برای سربلندی کشورشان سرمایه های مادی و معنوی مستقلی را اختصاص می دهند.کشتی که ورزش اول کشور ما به حساب می آید چه میزان سهمی را از حمایت مسؤولان برای خود می بیند! تکواندو؟ بسکتبال؟ والیبال؟ دو و میدانی؟ قایق رانی؟ به هر ترتیب موارد مذکور تنها گوشه ای از سوالات متعدد نسبت به عقب ماندن ورزش ایران از کشورهایی چون کره جنوبی و ژاپن و حتی هم سطحی ورزش ایران با کشورهایی نظیر قزاقستان است. در نهایت ضمن تاکید بر ایراد نسبت به موارد مطروح و مسایلی دیگر، افتخارآفرینی مدال آوران آریایی را مایه ی افتخار خود می دانم و امید آن است که این پیشرفت زمینه ای برای وصال سرزمین آریا با جایگاه حقیقی خود در گیتی باشد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آذر 1389ساعت 0:10 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
*قهوه تلخ* خوب اما تکراری... چند هفته ای است مهران مدیری با کار جدید خود دوباره به خانه های ما آمده و این بار روایتی از گوشه پنهان شده تاریخ را به تصویر کشیده است.شاید هنگامی که به عمق رفتار ها و صحبت ها و زندگی افراد ساکن در کاخ جهانگیرشاه به دقت، نظر کنیم پیام های تلخ پند آموزی را دریابیم.قهوه تلخ از جهاتی بسیار یادآور طنز شب های برره است و از این سو می باشد که کمی تکراری به نظر می رسد.احتمالاً مدرس تاریخ قهوه تلخ همان کیانوش استقرار زاده شب های برره با حرکاتی مشابه است.به واقع قهوه تلخ از لحاظ شکل و کنش و واکنش بازیگران در لباسی دیگر دقیقاً همان شب های برره است و تنها محتوایی متفاوت، آن هم نه صد در صد، را بیان می کند.البته قهوه تلخ هنوز ابتدای راه خود را طی می کند و حتی ممکن است بازیگران آن طور که باید در نقش خود تمرکز کافی را پیدا نکرده باشند و باید منتظر ماند تا دید قهوه تلخ در ادامه چه حرف های تازه ای را از هر جهت برای گفتن دارد.ضمن اینکه از نکاتی چون قیمت مناسب در مقایسه با موارد مشابه، وجود بازیگران خبره در نقش خود، فکر نوی داستانی یعنی طنزی در قالب تاریخ و مواردی دیگر نمی توان به آسانی گذر کرد.نکته جالب دیگری که به طور مشهود به چشم می خورد، خریداری اصل مجموعه توسط عموم مردم است.فرهنگی که تا قبل از این کمتر در بطن جامعه جریان داشت و شایسته به ذکر است که خریداری اصل هر اثری پاسخی به زحمات خالق آن اثر چه از لحاظ مادی چه معنوی می باشد.به هر صورت سریال های قلب یخی و قهوه تلخ تجربه ای تازه در مسیر سریال سازی در جامعه ما هستند و از این حیث زمینه را برای خلق آثار بعدی با این گونه نحوه ی پخش هموار می سازند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 19:34 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
به احترام حضرت حافظ 20 مهر روز بزرگداشت خواجه شیراز گرامی باد سالیانی دراز می گذرد، در سخن بی همتا، در عشق بی مانند، در رندی بی نظیر... به راستی چگونه ممکن است که از آغاز تولد کره ی خاک تا به امروز کسی همانند او هویدا نگشته است.مگر کم است که شکوه غزل عاشقانه سعدی و استواری غزل عارفانه مولانا جملگی در غزلی حافظانه به اوج برسد.در هیچ خاکی از پنج قاره ی خشکی و در هیچ زمانی از تاریخ زندگی بشر موجودی چون حضرت حافظ متولد نشد و این خود دلیل بر ارزش والای وجودی عارفی وارسته یعنی رند ایران است.اگرچه افتخاری بی انتها است که او یک ایرانی و از جنس پارسیان بوده لکن ایشان به تمام آدمیان کره ی خاک تعلق دارد و شور و مستی اش محدود به مرزها نیست. حافظا علم وادب ورز که در مجلس خاص هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:40 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
قالیباف تهران را زیبا کرد...
تهران،شهری بود که تنها نام یک پایتخت را بر خود می دید و هیچ نشانی از شکوه کشوری چون ایران را در خود نداشت.کلان شهری که نماد ایران در دنیا می بود، کوچک تر از آن بود که مایه افتخار یک ایرانی به عنوان پایتخت کشور ده هزار ساله اش باشد.تهرانی که تنها کارخانه ی تولید کننده دود بود و جز خیابان های رنگ و رو رفته و زباله های رنگارنگ و امثال اینهایش چیزی جلب توجه نمی کرد، پایتختی نا امید کننده برای ایران بود.اما آنچه که باعث شد تا پایتخت مرده ی من به کلان شهری زیبا تبدیل شود مرا بر آن داشت تا زبانی در بیانش بگشایم.آری، تهرانی که اساس پیشرفت و سکوی صعودش را سالیانی پیش آقای کرباسچی بنا نهاده بود، امروز توانست به همت بلند و دست توانای دکتر قالیباف جلوه ای شکوهمند را از یک پایتخت در شان ایران عظیم و عزیز در خود نمایان سازد.با فعالیت قالیباف در شهرداری، بر این اندیشه استوار گشتم که یک مدیر در سطح بالایی چون شهردار تهران هم می تواند خوب باشد،چرا که شهر بی روح و سرد و کثیف من دیگر آن چهره ی مایوس گذشته ی خود را نداشت و تهران بزرگ جایی برای زندگی شد.این زمان بود که فهمیدم حتی با کارهایی به ظاهر کوچک هم می توان زشتی را به زیبایی و کثیفی را به پاکی تغییر داد.ایجاد فضاهای سبز و پارک سازی های بسیار در سطح شهر، مهیا نمودن وسایل ورزش بصورت گسترده و در دسترس قرار دادن آنها برای عموم، فراهم نمودن چمن های مصنوعی برای پایان دادن به فوتبال خیابانی و زمین های خاکی، مکانیزه کردن سیستم جمع آوری و حمل زباله و حتی ایجاد توالت های متعدد جهت بهداشت شهر، تنها، جلوه ی کوچکی از دگرگونی چهره ی پایتخت است. این زمان بود که متوجه شدم چقدر آسان و فقط و فقط با یک نور پردازی ساده می توان صورت یک شهر را زیبا کرد.به هر ترتیب موارد مذکور و دلایل دیگر، جملگی انگیزه ی خدمت به مردم و میهن را از ذهن دکتر قالیباف نمایان می سازد و ایشان را به عنوان فردی کارآمد معرفی می کند.اکنون است که افتخار می کنم کلان شهری زیبا به نام تهران به شایستگی عنوان پایتخت کشور تاریخی ایران را دارا می باشد.به امید فردایی بهتر برای تهران بزرگ و ایران بزرگ تر.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 0:44 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
پشت صحنه فارسی ۱
بیش از یک سال است که فارسی ۱ با سریال های خود به خانه بسیاری از ایرانیان مهمانی آمده و طوری جای خود را در میان مردم باز کرده که وقتی صحبت از کاراکتر های این شبکه ی ماهواره ای در کوچه و خیابان می شود نه تنها به گوش همگان آشناست بلکه گویی شبکه ای از پخش صدا و سیمای داخلی است. به راستی چگونه چنین شبکه ی تازه تاسیسی توانست اذهان گرفتار مردم را حداقل برای ساعتی در روز از بند آزاد کند!؟شاید زمانی که از بعد جامعه شناسی به این موضوع، عمیق و با ابعاد گسترده تری توجه شود علت های گوناگونی برای تحقق چنین امری تصور شود و البته این خود نیاز آن را دارد تا از دید تک تک مخاطب های فارسی ۱ نگاهی با عنایت به اقشار مختلف جامعه داشت، تا هویدا شود رمز موفقیت جذب تماشاگر شبکه ی بیگانه ای چون فارسی۱ با محتوایی متضاد با فرهنگ ملی ایرانی، چرا که استقرا را نمی توان حجت دانست.به هر فکر و به هر صحبت دلایل توجه مخاطب کثیری به این کانال ماهواره ای محل بحث کنونی نیست و مقصود این نگارش تحلیلی از آنچه که می تواند در پشت صحنه ی این شبکه جریان داشته باشد، می باشد. یاد ندارم در لحظه ای از زندگی هزاران ساله ی فرهنگ اصیل ایرانی چنین نا اخلاقی بر پیکر جامعه تزریق شود و البته بوده است نا هنجاری های فراوانی که به هیچ عنوان نشأت گرفته از فرهنگ با اصالت ایرانی نبوده و مصداق امروزی آن ناهنجاری ها و زشتی ها همین بیگانه فرهنگ فارسی وانی است.انگیزه از به راه اندازی و تبلیغ سیمای فارسی وان ها هر چه باشد نتیجه ای جز تخریب هویت پاک و شکوه سرشت کهن سال ایران ندارد و حتی گمان آنکه قصد،دقیقاً تیشه به ریشه زدن فرهنگ و اعتقاد و آداب ملی ایران باشد بسیار منطقی به نظر می رسد.به کدامین رخصت، نام مقدس فارسی را برای این چنین شبکه و فکر پوچی،فقط و فقط برای اهداف پلید خود قرار می دهند!؟ فارسی از آن رو که زبان سخن گویی بزرگانی به سان حضرت فردوسی می باشد از قداست و پاکی برخوردار است که بی انصافی است اسمی برای شبکه ای با این بار موضوعی پست قرار گیرد.هموطن روی سخنم با شماست.به کجا رسیده ای که اندیشه ی زیبایت را بازیچه ی عده ای بدفطرت قرار می دهی؟ فرهنگ ما زیباست، هویتی نیکو سرشت داریم، پس این چگونه است که یک زیبا، که خود یک الگو می تواند باشد، زشتی را بپسندد؟ هموطن، فارسی ۱ دشمنی آشکار برای ملت و آینده ی این آب و خاک است و از هر کجا پشتیبانی شود انگیزه ای شوم در پشت پرده نهفته است و تو چه بی تدبیر و کورکورانه خودت را بر جریان چنین دامی رها کرده ای.هموطن،آری، رنج آور است آن زمان که نام ایزابل و آندرس و داستان های مزخرف فارسی وانی به جای نام های رستم و سیاوش و آرش و داستان های انسان ساز ایرانی بر زبان های معصوم یک کودک ایرانی جاری می شود و وای بر پدران و مادرانی که فرزندان خود را در معرض تربیت فارسی وانی قرار می دهند.سخن آخر آنکه شبکه هایی با محتوای فارسی ۱و صادرات فرهنگ نادرست آن ها تنها نماد دشمنی با قوم ایرانی است و با انگیزه ی از بین بردن اندیشه ی یک ملت متفکر و هوشیار برای عاملان آن بهره برداری می شود.ایران نخستین کشوری می باشد که در حیات کره ی زمین متولد شده است و فرهنگ و تمدن ایرانی مادر هویت و شکل گیری سایر جوامع است و سرانجام روزی فرا خواهد رسید که بشریت به اصل خود باز گردد، چرا که می دانم مولانا صادقانه می فرماید: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 23:46 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
ایران من، آن تمدن ساز دنیا
سپید شعری نو مانند،گاه موزون که خود ندانستم چه باشد به سان شعله ای بود،به ناگاه افروخته شد از درونم به پاسخ گوییّ دشمنان ایرانم. این سوزان شعله، روایتی است از پیدایش زمین تا به اکنون و نقش ایران،آن تمدن ساز دنیا که چنین است:
آنگه که قدم به خطّه ی خاک نهاد، پدرم خفته بدم، خواب بدی. دیری نگذشت، کآمدند: جویندگان، پایندگان تو هنوز خواب بدی! چه دورست زمان که ساختیم بنای جهان تو کجا بودی؟ مگر خفته بدی؟ کرّ و فرّش جهانی ز اشک ویران کرد صلح نمود و صیتش به جهان کرد، کوروش تو چرا خفته بدی، خواب بدی؟ کردیم خلقی به ز محبت خدایی آری، به دست ما بود زمینیّ و زمانی حکیمی آمد و جانش فدا کرد بسی رنج برد و سی سالش فنا کرد تو هنوز خواب بدی! کیومرث و تهمورث بزرگمهر، زال و رستم جملگی ز فسانه و صداقت کاشتند نهال این روایت تو مگر آمده ای ؟ نه ، تو چونان خفته بدی! چه گویم شیخ را؟ ز حافظ؟ ز ایران؟ نداری تو عقلی، گنجد این فهم را سیه کردم دفترم را، وای تو چه سان می خوابی؟ به قطره ، به دریا چو با هم بنگری منم دریا و تو هنوز نه قطره ای من از کیان مهان و تو از بردگان رسیدیم به جایی به غیر از جهان بیا تا بنگریم به عدل، که حقّ است درین کوس و طبل؟ این کلاهت را بگیر و حاکمی باش و به فریادی بگو کاین همه جنگ ها را از چه بود؟ کلام من ز اوّل من و تو بود ، مایی در بند هر دو از خاک آمده ایم بگذار به افلاک شویم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 17:53 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
داستانی غم انگیز مدت ها بود که به همدان نرفته بودم.تعطیلات آخر هفته و درد پای مادر بزرگم، خانواده ی ما را بر آن داشت که سفری بر هگمتانه کنیم و تجدید دیداری با زادگاهمان داشته باشیم.به وقت ۱۱شب بر پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین وارد شدیم و پس از شام به سوی خانه ی پدربزرگم راهی و بعد از دقیقه ای چند به آنجا که خانه ی آقاجون عنوان دارد رسیدیم.چراغ های خاموش ساختمان مرا ناخودآگاه در فکری غم آلود فرو برد.در همین هنگام درب باز شد و عمو و عمه ام با چهره ی خواب آلود و چاشنی دار از خنده به ما خوش آمد می گفتند.چون همیشه ی هفت سال پس از پرواز آقاجون(پدربزرگم)، به وقت ورود بر خانه،درب بسته ی طبقه ی اول و نبود جاودانه ی وجود پر نشاط آقاجون، باز هم خانه ی پدری پدرم را بی روح جلوه می داد.چمدان بر دوش، پله پله، به مقصد طبقه ی دوم قدم بر داشتیم و از روزنه ای صحنه ی تاریک خانه را دیدم که در دور دست، روشنایی تلویزیون تنها چراغ سوزان محفلی بود که روزگاری به نور دل آقاجون و عموی ساکن در آمریکا و آلمان و خانواده ی ما و عمه ها و عموی کوچکم، همواره روشن بود.پا برهنه شده و نزدیک تر رفتم. داخل خانه شدم و در همان نزدیکی مادر بزرگ سالخورده ی از پا نشسته ام را دیدم که با دیدن ما خوشحال و مداوم در حال تشکر و پیوسته می گفت دورتان بگردم.زانو بر زمین زدم تا بوسه ی مادر بزرگ بر پیشانی ام نقش ببندد.گویی به یک باره دگرگون گشتم.او که همیشه ی حضور ما در همدان هرگز بر زمین نمی نشست، اینبار مظلومانه در زاویه ای فقط نظاره گر ما بود.بر مبل نشستیم و مشغول صحبت و حال و احوال و اخبار گرفتن شدیم.یادم آمد که وقتی ما می آمدیم، مادر بزرگم آشپزخانه را خالی می کرد و از دوغ و شیر و آب و شکلات و میوه های پلاسیده ی بیرون یخچال گرفته تا میوه های تازه و خوردنی های متنوع بی ربط و با ربط،همه و همه را با محبتی فراوان، به زور بر ما می خوراند اما او اینبار حتی نمی توانست بر پای خود استوار شود.گیج بودم، نمی دانستم که او به این حدت زمین گیر شده است،خود را سرزنش کردم چرا که در این مدت حتی یک بار به او زنگ نزده بودم و هر بار که خواستم با او صحبت کنم، نمی شد و حال او را فقط از پدرم جویا می شدم.این در حالی بود که می دانستم او مرا خیلی دوست دارد.خانه، رنگ و رویش باز شده و به لطف زحمات عمه ها و عمویم بسیار تمیز بود.سرم را که به در و دیوار می چرخاندم به ناآگاه با تصویر نقاشی شده ی آقاجون چشم به چشم گشتم و گویی او به وصف تمام اوصاف آن شب اینگونه می سرود: "داستان زندگی جز قیل و قالی بیش نیست آنچه می بینی به جز خواب و خیالی بیش نیست" چند روزی که در همدان بودم افکار فلسفی مسخره ای مثل ماشین بی بنزینی که هیچگاه به مقصد نمی رسد بر گذرگاه ذهنم عبور می کرد. به خدا گفتم: تو عادلی،اما خدایا،خداوندا! این از کدامین روی عدل توست که آدمی به وقت پیری دچار رنج می شود.اصلا چرا انسان وقتی که پیر می شود و نیرویش رو به کاستی است، درست در همین هنگام تمام درد و مرض و سختی ها بر او قایم می شود!؟چرا من که جوانم و نیرو دارم پاهایم سالم، ولی مادر بزرگم که پیر است و قوتی ندارد پاهایش ناسالم!؟اوج افکار عبثم زمانی بود که برای اولین بار در قبرستان،تنهای تنها، میان همهمه ی مردم سیاه پوش و شیون و گریه های بی سرانجام،سر در گم به دنبال مزار بشیری همدانی بودم.با خود و خدا می گفتم: اینجا آخر دنیاست؟؟؟اگر اینجا خانه ی آخر من است به من بگو زیر کدامین خاک ها روزی خواهم آرام گرفت؟به من بگو تا بر سر مزار خود بروم.صدای گریه همچنان پرده ی نازنین گوشم را آزار می داد، به یاد کسی افتادم که از مرگ برایش بسیار گفته بودم،در این حین دیده ام به خاک بدون سنگ تازه درگذشته ای افتاد،لحظه ای بر آن صبر کردم، به او گفتم: نمی دانم که بودی اما به همین قدر می دانم که :آدمی هرچه توانگر باشد--چون به این نقطه رسد مسکین است.به خدا نمی دانم اینجا آخر راه است یا اول راه یا اصلا وسط راه!خدایا فلسفه ی وجودی ما چیست؟چرا متولد می شویم تا بمیریم؟اگر با مردن،قطار زندگی به ایستگاه آخر می رسد، تو را می توانم حکیم بدانم؟؟این بیهوده ها بود که مرا به یاد ابیاتی از آقاجون انداخت: "کاش من خاری کنار خانه ای ویرانه بودم یا شکسته کاسه ای در گوشه ی میخانه بودم" و یا " آنکه عریان به جهان آید و عریان برود نزد او خانه و شهر و وطن از بهر چه بود" صدای موبایلم در آمد،کسری بود که می گفت برگرد.در گرمای شدید آن روز های همدان به خانه باز گشتیم.براستی بین ما جای خالی خانواده ی عمویم در آمریکا و عمویم در آلمان و آقاجونم در بهشت واقعی یا خیالی، پر واضح بود.من بچه بودم که همه دور هم بودیم.صدای تار و آواز و شعرخوانی و صفای در کنار هم بودن،وای، چه زیبا بود.انگیزه ام از این مختصر نوشتار این بود که قدر بدانیم و بودن در کنار هم را بی ارزش و همیشگی ندانیم که این دنیا جفا پیشه است و فانی. ترک عادت کنیم و آنگونه نباشیم که تا یکی از پیشمان، چه به سفری دنیوی چه به سفر مردن عازم شد،نمایش قدرشناسی و افسوس را بازیگری کنیم.در انتها، آرزو دارم روزی برسد که برای خانواده ی ما و هرکس و هرکس،دوباره،فحوای این بیت زیبای"بشیری همدانی "محقق شود: "چه خوش بود که حبیبی دهد به دست حبیب شب وصال در انظار دوستانش سیب "
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 17:29 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
قهرمان اروپا، قهرمان جهان شد...
اینیستا با گل دقیقه ۱۱۷ جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی را به پایان رساند.
اين ديدار از ساعت 23 يكشنبه شب در ورزشگاه ساكر سيتي شهر ژوهانسبورگ آغاز شد.
خداحافظ جام جهانی تا ۲۰۱۴برزیل
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 2:39 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
نقدي بر ماده 1210 قانون مدني و يك راي وحدت رويه نويسنده: دكتر محمد حسين شهبازي
عکس از دادآفرین(شاگرد در حال بوسیدن دست دکتر ناصر کاتوزیان) مطابق ماده 1210 قانون مدني هيچ كس را نمي توان بعد از رسيدن به سن بلوغ به عنوان جنون يا عدم رشد محجور نمود، مگر آنكه عدم رشد يا جنون او ثابت شده باشد. و مطابق تبصره 2همان ماده «اموال صغيري را كه بالغ شده است در صورتي مي توان به او داد كه رشد او ثابت شده باشد.»
نقل از روزنامه اعتماد به تاریخ ۲۵/۵/۸۵
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 15:28 توسط بزرگمهر بشیریه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بزرگمهر بشیریه , رشته ی حقوق،تهران شمال
چو ایران نباشد . تن من مباد... |
|
RSS
|